امیرعلی و مهدکودک
اوایل دی ماه 1395 بود که گیر دادی من میخوام برم مهدکودک منو بفرسین مهد، نمیدونم خواب دیده بودی...توی تلویزیون دیده بودی.. خلاصه وسایلات آماده کردن و تورو بردن مهدکودک عسل ثبت نام کردن. کلی مهدکودک رفتن دوس داری و شبایی که فردا میخوای بری مهد به مامان میگی زود بریم خونه میخوام بخوابم صبح زود باید برم مهد

عزیزم روز دومی که رفتی مهد اومدی خونه بهت گفتیم با کسی دوست شدی؟ گفتی آره یه دختر خانم لباس قرمز هس باهاش دوست شدم
بهت گفتیم اسمش چی بود؟ گفتی من که اسمش نپرسیدم
روز بعدش که رفتی و اومدی دوباره ازت پرسیدیم اسم اون دختر خانم لباسش قرمز بود پرسیدی؟ گفتی من نمیدونم کجا رفته بود دیگه لباسش قرمز نبود 

لباسش که عوض کرده بود تو دیگه گمش کرده بودی و نشناخته بودیش
دوباره روز بعدش که رفتی مهد اومدی گفتی پیداش کردم اسمش زینب بود


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


امیرعلی و مهدکودک
